X
تبلیغات
دخـــــــ ـــتر کـــرد,کـــــــرمانشآه

دخـــــــ ـــتر کـــرد,کـــــــرمانشآه

امروز صبح بهم خبر دادن که دوستم فوت کرده

تو رو خدا حتما براش فاتحه بفرستید

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 9:43 ] [ صبا ] [ ]

گریه نکن پدر ...

همین " نان حلال " ک در دست داری

می ارزد ب تمام سفره های رنگین حرامی ک بعضی ها دارند ...

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد

ک تو داری پدرم .

دستت را میبوسم ک نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....
[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 11:38 ] [ صبا ] [ ]

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ

ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...

ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ

ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!

ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ...

ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ...

ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...

ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...

ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟

ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!



ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...



ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ...

ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!

ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ...

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...
[ شنبه دوم فروردین 1393 ] [ 16:1 ] [ صبا ] [ ]


این بهارها می آیندُ

این بهارها می روند

موعد تحویل دل من امّا

صدای پای توست که می ماند

و من دلم

در کوچه های انتظار تو جاری ست 

تا هنوز !

[ شنبه دوم فروردین 1393 ] [ 5:42 ] [ صبا ] [ ]

بهار خوش هاتی

صدای گام های تو بر سنگفرش خاکستری این روزهای زمستانی شکوه شکفتن عشق را با خود به ارمغان می آورد.ونگاه کودکانه ی من به دست های مهربان تو دوخته شده در انتظار آغازی دوباره.

بیا وبوسه ای از مروارید های اقیانوس احساست بر گونه زمین بنشان تا دوباره نجوای الهام بخش زندگی جاری شود.

بیا و به پاس صبوری برگ ها در مقابلسیلی سرما وتازیانه بادها خلعت بهاریت را به تن طبیعت ارزانی کن

میدانی بهار هنوز دست وپای شاخه ها لای برف گیر کرده وریشه ها برای دیدنت نردبان میسازند.

اینجا پنجره های غبارگرفته جایی را نمیبینند و هیچ چلچله ای تاب نمیخورد

میبینی که باید کاری کرد تا خواب از سر زمین بپرد و خورشید پررنگ تر بخندد.

کنار ایوان خیالم تو می آیی ومیبینم کلاه برفی کوه را میکشی آنقدر که نخ کش میشود و وا میرود

و برف ها آب میشوند وسنگریزه ها خمیاز میکشند وصدای پای آب همه جا می پیچد

بازهم گل های قالی زندگی جان می گیرند

نخ شاپرک ها از دست زین سر میخورد و تو بهار باز از ته دل میخندی

می خندی و صدای موسیقی عشق را در گوشمان زمزمه میکنی ومن آرام به تو سلام میکنم

با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو به سبزه به گل درود

به شکوفه به صبحدم به نسیم

به بهاری که میرسد از راه

چند روز دگر به ساز وسرود

 

خلعت لحظه هاتون بهاری...

 

 

از خودم

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 17:41 ] [ صبا ] [ ]

 

مادر: پسرم کمی آرام تر راه برو. نمی توانم پا به پایت بیایم!

مرد مو جوگندمی: مادر! اینطور اگر بخواهیم برویم تا صد سال دیگرهم نمی رسیم.

مادر: استخوان های من خشک است.گوش کن! خرچ خرچش را وقت راه رفتن می توانی بشنوی.

مرد مو جوگندمی: ما باید در وقت صرفه جویی کنیم. من کارهای مهم دیگری هم دارم.

مادر: مثل چی؟

مرد مو جوگندمی: باید بروم شرکت. سری بزنم به پسرم. ببینم از عهده کارها برمیاید یا نه ! باید پیگیر کارهای عروسی دخترم هم باشم. زنم تنهایی از پس همه این کارها برنمی آید. هزار و یک جور کاروگرفتاری دیگرهم دارم، مثلا قرار است برای مهمانی روز پنجشنبه توی حیاط خانه مان  یک مهمانی بگیریم با حضور همه همسایه ها.

مادر! نمی توانی با سوال کردن حواسم را پرت کنی. آنقدر آهسته راه می آیی  که همه عالم و آدم دارند تماشایمان میکنند. آن عکاس را ببین آن طرف خیابان! دارد از ما دوتا عکس می گیرد. فردا که عکسمان رفت توی مجله ها، همه به ما می خندند.

مادر: گفتی به شرکت می روی تا ببینی پسرت از عهده کارهای شرکتتان خوب برمی آید یا نه؟ اگر خوب از عهده کارها برآمده باشد چه میشود؟

مرد مو جوگندمی: می توانم از آینده اش مطمئن باشم و یقین کنم در سالهای آینده روی پای خودش می ایستد. زن می گیرد. بچه هایی به دنیا می آورد.خوشبخت می شود و همیشه مدیون من خواهد بود.

مادر: گفتی می خواهی کارهای عروسی دخترت را روبه راه کنی. اگر از عهده کارها بربیایی بعد چه می شود؟

مرد مو جوگندمی: برایش یک عروسی باشکوه می گیریم. شوهر می کند. بچه هایی به دنیا می آورد. خوشبخت می شود و همیشه مدیون من خواهد بود.

مادر! ما وسط خیابان هستیم. ببین! به خاطرتو باید دستم را جلوی ماشین ها تکان بدهم که بایستند تا رد شویم. تورا به خدا سریع تر بیا!

مادر: گفتی می خواهی برای همسایه ها مهمانی بگیری. اگر مهمانی را برگزار کنی چه میشود؟

مرد مو جوگندمی: خب ! خدا رو شکر که از خیابان رد شدیم. دیگر چیزی نمانده. معلوم است اگر مهمانی را برگزار کنم چه میشود! رابطه ام با همسایه ها بهتر می شود. در مهمانی های بعدی که بگیرم آنها با من صمیمی می شوند و همیشه مدیونم خواهند بود.

تقریبا ر سیده ایم مادر. این هم از خانه سالمندان. بگذار کمکت کنم از پله ها بالا بروی. هفته بعد چهارشنبه  عصر باز می آیم دنبالت که ببرمت خانه تا بچه ها را ببینی.

مادر: پسرم! برای مدیون شدن دیگران تلاش نکن. خیلی از آدم های این دنیا زیادی فراموشکار هستند. من هم که روزگاری تو را بزرگ می کردم در رویاهایم تصور می کردم روزی مهربانی هایم را به یاد می آوری و مدیونم خواهی شد... راستی گفتی چهارشنبه چه ساعتی دنبالم می آیی؟ا

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 11:5 ] [ صبا ] [ ]

خانه دوست کجاست”

در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:“نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی، دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:

 کودکی می‌بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست.”

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 9:7 ] [ صبا ] [ ]

یک روز یه ترکه...
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد

یه روز یه قزوینی یه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد

یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!!

و اینجوری شادیم
این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه آنقدر این ایمیل را بفرستیم و بخوانیم تا عادت های قجری در خندیدن به هموطن( آنکه در دیده ما جا دارد ) در ما بمیرد و با هم یکی باشیم مثل همیشه،مثل زمان های سختی و مثل زمان های جشن و افتخار
[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 23:27 ] [ صبا ] [ ]

 

چه راحت نوشتیم بابا نان داد...............

بی انکه بدانیم بابا

برای نان.همه جوانیش را داد.............

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 14:28 ] [ صبا ] [ ]

تعـــــــــــــــــــطیل تا اطــــــــــــــــــــــــــــــــــلآع ثآنوی

 

 

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 23:4 ] [ صبا ] [ ]

تقدیم به همه ی دخترای چادری اول از همه خودم


چـــــــــــــــــادر تو تلافی غروبی است...
که در آن روز به زور چادر ازسر زنان حرم پیامبر می کشیدند...
چادر تو میراث خون دلهای خیمه نشینان ظهر عاشوراست ..
و چادر سرکردنت به همین سادگی انتقام کربــــــــــــــــــلا ست....
[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 17:58 ] [ صبا ] [ ]

آره من ی دخترم ولی...

من دخترم...ولی ازبعضی رفتارهای دخترانه بیزارم..


ازآرایش غلیظ ووحشتناک برای.....


ازبازگذاشتن مانتوبرای...


ازپوشیدن لباس تنگ برای...


ازگذاشتن شال وروسری دورگردن برای...


ازپوشیدن ساپورت برای...


بیزارم...


ازاین رفتارهای دخترانه بیزارم ونمیگذارم دخترانه هایم به خاطرمردانه های دیگری 


له شود...نمیخواهم ونمیگذارم به دخترانه هایم برچسب بی حیایی بچسبد...

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 15:50 ] [ صبا ] [ ]

دوســـت دارم مامان


عشق یعنی وقتی همه تو یه اتاق مشغول کار خودشونن

و تو رو زمین دراز کشیدی و

صدای تلویزیونو خفه کردی که نره رو اعصاب به هم ریخته ت،

مامانت بیاد بیرون و بگه:

آآآآآآآآآآآآآخــــــــــــــی دخترم خوابیده

بعد بره پتو بیاره بندازه روت و همه چراغارو خاموش کنه

که تو راحت بخوابی

بعدش دیگه از اون اعصاب خوردی خبری نیس

چون می دونی اونی که باید عاشقت باشه کنارته


دوســـت دارم مامان


[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 19:0 ] [ صبا ] [ ]

عشق های امروزی را چشیده ای دلبنــــــدم؟
طعــــم کشــــــــک می دهند
سراپا ادعایند گـل من!
فرهاد هم اگر بود؛ به جای کندن بیستون مـخ می زد احتمالا!
دیگر صدای تیشـهـ نمی پیچید در شهر
طفلکی عشق
چقدر زجــر می کشد از این شیرین فرهادهای قلابی
گاهی باید رد شد
گاهی باید در اوج نیاز، نخواست
گاهی باید کـویر شد
با همه ی تشنگی منت هیچ ابری را نکشید
گاهی باید سیگـارت را برداری

و رهسپــار کوچه هایی بشی که
خیلی وقته رهگـــــــذری ازش عبور نکرده
گاهی باید نباشی
تا لااقل یه جایی توی گوشـه کنار این شـــــــهر
دلی بـــــرات تنــــــــگ بشه…

[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 18:54 ] [ صبا ] [ ]

برای هومن جعفری عزیز عموی دوس داشتنیم...

(درستان را بخوانید..بروید دنبال پول...علاقه هایتان را کنترل کنید و با حسابگری پیش بروید یا مثل من بهایش را بپردازید)

این جمله رو که تو وبت دیدم عمو کلی دلم گرفت

الان بغض کردم.

تو کوه امید بودی وهمیشه حرفات بوی زندگی میداد

هرچند همه ما میدونستیم به بزرگی همون کوهِ تو دلت غصه داری

عموی مهربونم دلم برای حال وروز خوبت تنگه

برای روزهایی که روزنامه شده بود مونس تنهایی هامون

اما انگار امروز خودت از همه تنهاتری

خیلی به این جملت فکر کردم

نمیدونم شاید حق با توئه

چون آدم که پول داشته باشد چرت وپرت هایش حرف حساب است

چرندیاتش عقاید پربار جامعه میشود..

قدیما میگفتن گر عقل نباشد جان در عذاب است

اما انگار حالا گر پول نباشد ...

 

 

 

 

[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ 9:48 ] [ صبا ] [ ]